سومین نامه فرشته کوچولو

در رو باز کنید من میخوام بیام تو .![]()
فرشته کوچولوی ما این دفعه نامه بدست پشت در ایستاده و در میزنه تا در رو باز کنیم.
وای که چه روزهایه . کم کم احساس ضعف توی کمر وپا میکنم.
28 آبان محسن همدان بود باسرعت خودش رو به تهران رسوند تا با هم پیش دکتر بریم
. بعد از کلی بحث دکتر گفت فرداشب حدود 9 و10 شب یا پس فردا پنج شنبه حدود 5 و 6 صبح . من ومحسن نگاهی به هم کردیم واز انجایی که هر دو برای امدن نی نی عجله داشتیم معلوم بود که فرداشب رو انتخاب میکنیم.
باعجله از مطب دکتر آمدیم . محسن سریع رفت داروهایی که دکتر برام نوشته بود تهیه کنه ومن هم که سراسر دلهره داشتم با مامان برای فردا هماهنگ میکردم تا همراهمون به بیمارستان بیاد.![]()
همه نقشه هام بهم ریختته بود دقیقا روزی که میخاستم خونه رو واسه امدن نی نی تزییین کنم باید برای رفتن به بیمارستان اماده میشدم..gif)
چهارشنبه 29 آبان حدود ساعت 7 راهی بیمارستان شدیم . حس وحالی داشتم که هیچوقت تجربه نکرده بودم . احساس میکردم الان با خدا تو کار خلقت شریک هستم ، واسطه ای هستم تا خدا باز نگارگری بکنه ....


سومین نامه فرشته کوچولو
