دستهاتون رو باز کنید میخوام بپرم توبغلتون

روی تخت اتاق عمل دراز کشیده بودم. همه منتظر دکتر بودیم تا زودتر بیاد. خیلی دوست داشتم لحظه به دنیا امدن دخترم رو ببینم ولی به سفارش دکترم سزارین برام بهتر بود.
وقتی بتادین رو روی شکمم ریختن سرما تموم وجودم رو گرفت ،ازسرما میلرزیدم
که بیهوش شدم.البته زمان بیهوشی درد برش شکمم رو حس میکردم حتی وقتی دخترم رو بیرون میاوردند وهمین طور درد هنگام بخیه کردن .هنگام بهوش امدن اصلا حال خوبی نداشتم احساس میکردم دارم خفه میشم وکسی هم به من کمک نمیکنه ومتوجه حالم نیست
،بعد یکساعت که توریکاوری بودم واحساس خفگی شدیدی داشتم
من رو به بخش بردند وباز ماسک اکسیژن روی صورتم گذاشتند همسرم بعد بهم گفت با دیدن صورت کبودت خیلی ترسیده بودم.وقتی حالم بهتر شد تنها چیزی که میخواستم دیدن صورت دخترم بود.![]()
پاره ی تنم ، چقدر انتظار دیدنت رو میکشیدم .احساس میکردم خواب میبینم.

پرستارها تو رو بمن دادند تا همون لحظه بهت شیر بدم . حسی داشتم که اصلا باکلام قابل بیان نیست . انشاله درسالهای اینده وقتی خودت این لحظات رو تجربه کنی حس من رو درک میکنی .مثل خودم که از زمان بارداریم فهمیدم مامانی چقدر برام زحمت کشیده
واحساس میکردم بیشتر از همیشه دوستش دارم.
بعد که بابامحسن خیالش از بابت حال من راحت شد اومد سراغ تو تا تو گوشت اذان واقامه بگه.

اون شب رو من و تو ومامانی تو یه اتاق سر کردیم . مامان جونی تا صبح نخوابید و مراقب تو بود.


دستهاتون رو باز کنید میخوام بپرم توبغلتون
