تسنیمتسنیم، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

چشمه بهشتی مامان وبابا

بهمن ماه من وتو

هنوزهم باورم نمیشه یه دختر ناز ومامانی دارم .گاهی به چشم هات نگاه میکنم وتوهم به چشمهام نگاه میکنی،به تو لبخند میزنم وتو هم به من لبخند میزنی . نگاه از چشمت برنمیدارم وتو هم همچنان با لبخندبه من نگاه میکنی . عزیزدلم،دختر عزیزتر ازجانم دوست دارم.لحظه به لحظه باتوبودن برایم غنیمته ودوست ندارم در آرزوی آینده این لحظات شیرین رو از دست بدم وبعد در حسرت گذشته باشم. دستها وصورتت رو غرق بوسه میکنیم ،تنت رو مثل یه گل بو میکنیم،وای که چقدرشیرینی عزیزم. وحالاسه ماه درکنار توگذشت وتو هر روز کارهای جدیدی انجام میدی وبه اطرافت بیشترعکس العمل نشون میدی.دونه دونه داری با حیوونای توی جنگلت اشنا میشی و باهاشون به روش خودت حرف میزنی.عاشق ببری بالای تخ...
29 بهمن 1392

آخ جون تولد

اخربهمن تولد زهرا(دخترخاله تسنیم)ومحمدجواد(تنها دایی تسنیم)بود. خیلی خوش گذشت مخصوصا به اونهایی که کادو گرفتن.       تسنیم تو بغل دایی محمد   انشاله همیشه از ته دل بخندید.   ...
28 بهمن 1392

خونه خاله کدوم وره ؟

 8بهمن،من و تو و خاله ودختر خاله از صبح تا شب با هم بودیم .کلی بهمون خوش گذشت .به یاد گذشته گفتیم وخندیدیم ویه عالمه هم عکس گرفتیم .ظهر هم خاله مثل همیشه با یه عالمه غذاهای خوشمزه غافلگیرمون کرد(البته من بجای توهم خوردم چون بعدش دل درد گرفتم،خوب چیکارکنم خوشمزه بودن دیگه ) زهرا وروجک هم که الهی خاله قربونش بره ،کلی باهاش کارکردم تا بالاخره یاد گرفت خاله صدام کنه . ساعت اخر تند تند صدام میکرد:خاله خاله خاله....................         دختر خالمو بدید بغلم   وای چه عروسکی دارم!!!!   بعد از کلی گشتن زهراوروجک رواینجا پیداکردیم      ...
10 بهمن 1392

دی ماه من و تو

هر چی میگذره شیرین تر میشی ومن وبابا نقشه میکشیم که چطوری تورو بخوریم (وای که چقدر آب دهنت شیرینه).وقتی میخندی بهترین لحظات عمرم روتجربه میکنم.کم کم داری به عروسکهای بالای تختت وهمین طور به عروسکهای توی پلی جیم ات (به قول من وبابا :جنگلت)علاقه نشون میدی.اخرای این ماه هم وقتی برات صدا در میاریم مثل گفتن آققققققا ، آیوووووو تمام تلاشت رومیکنی تا دهن کوچیکت رو باز کنی وادای مارو دربیاری. وقتی هم که گریه میکنی خیلی زود مرواریدهای چشمات سرمیخورن رو گونه هات.     مامانی بذار بخوابم دیگه !!   اگه بهم شیر ندی دستمو میخورما!!   بابایی تو این عکس بهت میگه بی بی جان کچل!!   واااای ...
30 دی 1392

سومین هفته باهم بودن

هفته سوم هم امد وتو دوست داری کل روز رو بیدارباشی .تقریبا کل وقتم باتومیگذره وتا یه کم میخوابی به سفارش بابا منم کمی استراحت میکنم. شبها تاحدود 2،3 باهم بیداریم وصبح هم مثل یه خانم حدود 8 بیدارمیشی وتا شب جز خوابهای کوتاه که از خوابهای خرگوشی هم گذشته وبه قول من وبابایی خوابهای موش موشی داری، اکثرا بیداری. بابامحسن داره قصه گو میشه ، آخه هرروز برات قصه میگه که تموم قصه ها هم با این عبارت شروع میشه: کوتولو بودی ،فینقیلی بودی ، رفته بودیم .... (مثلا پارک ،سینما ، خرید، مدرسه و....)   درضمن انقدر بابایی هستی که بعدازظهرها جز روی سینه بابا خوابت نمیبره.یه عالمه عکس ازت دارم که روی سینه بابا خوابت برده وبابا هم کم کم خوابیده ومن...
30 آذر 1392

دومین هفته باهم بودن

خداروشکر زردی ات زود پایین آمد ومن وبابا از شب بیداری راحت شدیم البته بیشتر بابایی زحمت بیدار موندن رو میکشید. پیش توکنار دستگاه میخوابید تا مدام مراقبت باشه وچشمبند از روی صورتت کنار نره واز من میخواست تا تو خوابیدی استراحت کنم.واقعا از باباجونت ممنونم این دو هفته رومرخصی گرفته تا روز وشب کنار من وتو باشه .بعدشش روز مامان جونی از پیشمون رفت البته من ازش خواستم بره به بابا جونی ودایی محمد جواد که ده سال ازتوبزرگتره سر بزنه اما سه تایی سرمای سختی میخورند ومامان جونی نمیتونه پیشمون برگرده ومن نگران بودم که بدون مامان جونی چطور میتونم به تو رسیدگی کنم. مامان جونی روز دهم آمد پیشمون تا تورو ببریم حموم .(البته ناف ات هنوز نیافتاده بود وحرفهای ...
23 آذر 1392

اولین هفته باهم بودن

قبل از ظهربابایی با کلی ذوق وشوق رفت دنبال شناسنامه ات . اسم تسنیم رفت توشناسنامه من و بابا. بعدازظهرهم تورو بردیم پیش دکتر اطفال وبعد معاینه گفت که زردی داری .همون شب بعد ازمایشی که از توگرفتند(من اصلا طاقت دیدن امپول زدن به تو رو نداشتم وتو ماشین منتظر نشستم) بابایی تصمیم گرفت تا تورو ببره مرکز حجامت چون دکتر ازقبل بهمون هشدار داده بود که احتمال زردی گرفتن بچه تون زیاده وبابایی کلی تحقیق کرده بود که با حجامت گوش،زردی پایین میاد. پشت در اتاق ایستاده بودم وگریه میکردم ووقتی در اغوش گرفتمت کلی قربون صدقت رفتم واشک ریختم .دو روز بعدبرای اینکه خیالمون راحت بشه دستگاه فوتوتراپی رو برای آوردن به خونه ،دو روز کرایه کردیم. اماتو مدام توی دست...
23 آذر 1392

اولین روز باهم بودن

  پنج شنبه30 ابان ماه اولین روزی بود که تو کنارمون بودی .  توشده بودی یکی یک دونه ی خونه ی ما . حالا دختری داشتم که بعد ازدواج آرزوشو میکردم چون معتقد بودم مادرهایی که دختر ندارند تنها هستند (البته مامانهایی که پسر دارند من رو ببخشند )           این هم یه عکس از عموهات که بادیدن توهیجانزده شدند وجلوی در نشستند.   فردای امدنمون به خونه هم بابا محسن برای سلامتی من وتو گوسفند قربونی کرد.         ...
22 آذر 1392

دستهاتون رو باز کنید میخوام بپرم توبغلتون

روی تخت اتاق عمل دراز کشیده بودم. همه منتظر دکتر بودیم تا زودتر بیاد. خیلی دوست داشتم لحظه به دنیا امدن دخترم رو ببینم ولی به سفارش دکترم سزارین برام بهتر بود. وقتی بتادین رو روی شکمم ریختن سرما تموم وجودم رو گرفت ،ازسرما میلرزیدم که بیهوش شدم.البته زمان بیهوشی درد برش شکمم رو حس میکردم حتی وقتی دخترم رو بیرون میاوردند وهمین طور درد هنگام بخیه کردن .هنگام بهوش امدن اصلا حال خوبی نداشتم احساس میکردم دارم خفه میشم وکسی هم به من کمک نمیکنه ومتوجه حالم نیست ،بعد یکساعت که توریکاوری بودم واحساس خفگی شدیدی داشتم من رو به بخش بردند وباز ماسک اکسیژن روی صورتم گذاشتند همسرم بعد بهم گفت با دیدن صورت کبودت خیلی ترسیده بودم.وقتی حالم بهتر شد ...
21 آبان 1392